آقای اشرف غنی احمدزی کوچی ( لابی طالبان) با آشفتگی فکر و تعقل می کوشد جلو اندیشه‌هاى‌ روشنگردیوار بکشد ومردم‌ قوانین واحکام‌ فریب‌ کارانه‌ و طالبانی وی را به‌ جاى‌هر سخن بحث‌انگیزى‌ بپذیر...ند.

مطالب دیگر از این نویسنده

   
۱ پارلمان ویرانۀ زیر پا لگد کوب شدۀ نظام حاکم

۲ یک پاسخ مستند، به تلاش غیر مستند جعل سالار کبیر، روستار تره کی

۳ کرزی در نقش شیطان درامه ی "اتللو"

نویسنده

ثریا بهاء


    مطلب مرتبط

   
۱   عــدالت قربانیِ مصلـحت افشـای سنـد تا به کـی؟

۲   فـرجـامِ انتـخابات گزینه‌ها و پیـامدها

۳   متهم شدن محمد کریم خلیلی به مهندسی انتخابات از سوی دسته انتخاباتی عبدالله عبدالله

موضوعات مرتبط

انتخابات ریاست جمهوری ۱۳۹۳
 این مغز متفکر می گوید:    " اگر طرف مناظره را قبول ندارد، جنرال صاحب برای شان اسپ می دهد، برای بزکشی بیایند " مردی که بدین‌ سان‌ قدرت‌ خلاقه‌ء‌ فکرى‌ و شعور خود را از دست‌ داده‌ باشد، چگونه می تواند سرنوشت مردم را  در دست گیرد؟ در عصر ما که‌ کوچکترین‌ اشتباهی مى‌ تواند به‌ فاجعه‌ یى‌ بزرگ مبدل‌ شود، به‌ هیچ‌ روى‌ فرصت‌ آن‌ نیست‌ که‌ دست‌ روى‌ دست‌ بگذاریم‌ و بنشینیم‌ تا آقای اشرف غنی کوچی سرنوشت ما را به دست طالبان وحشی بسپارد تا بار دیگر به‌ اعماق سیاهى‌ و ابتذال‌ سرنگون‌ شویم. برنامه و کارنامه های این لابی طالبان روشن است .امروز هر یک‌ ما باید خود را به‌ چنان‌ دستمایه‌ یى‌ از تفکر و مبارزهء منطقى‌ مسلح‌ کنیم‌ که‌ بتوانیم‌ حقیقت‌ را بو بکشیم‌ و با رأی خود از آیندهء وحشتناکی که در انتظار ماست، جلوگیری کرده باشیم و سرنوشت خویشتن خویش را در دست گیریم.

مردی که  بدین‌ سان‌ قدرت‌ خلاقه‌ء فکرى‌ خود را از دست‌ داده‌ و پندار قوم اکثریت تا این حد بیچاره اش کرده است  که  بگوید : « تمام خرده هویت ها باید تحت نام "افغان" گرد آیند» انسان‌ خردگراى‌ صاحب‌ فرهنگ‌ چرا باید نسبت‌ به فرهنگ و هویت ملیت های دیگر تعصب‌ بورزد؟ تعصب‌ ورزیدن‌ کار آدم‌ِ جاهل‌ِ بى ‌تعقل‌ِ فاقدِ فرهنگ‌ است‌، چیزى‌ را که‌ نمى‌تواند در باره‌اش‌ به گونهء منطقى‌ بیندیشد، به‌ صورت‌ یک‌ اعتقاد دربست‌ پیش‌ ساخته‌ می پذیرد که گویا افغان ( پشتون) قوم اکثریت است و باید خرده هویت ها درهویت افغان( پشتون)  ذوب شوند.

با این اندیشهء تبارگرایانه همه را به جان هم می اندازند و اگر واقعا" وحدت ملی می خواهند،  باید نخبگان ما  برای حل معضله زبانی و هویتی یک جبهه متحد فرهنگی بسازند واز تربیون آن  تضاد های حاد را با شیوه دیالکتیکی و منطقی و دست مایه های فرهنگی به بحث بکشند  بی آنکه بخواهد عقیده‌ سخیف تبارگرایانه ء خود را  به‌ کرسى‌ بنشانند تا به حقیقت برسند٠چرا از شک ومباحثهء منطقی می هراسند؟

 چون شوونیست های قبیله از نفوذ فرهنگی و شهری تاجیکان در هراس اند واز سوی دیگر می دانند که اکثریت قومی در جغرافیای امروز کشور تاجیکان اند،  بنابران سعی می کنند با برنامه های فتنه گرانهء چند بعدی تاجیکان را از قدرت حذف کنند، برای همین رهبران خردمند تاجیکان را در مراحل مختلف  به وسیله برادران طالب شان ترور و حذف می نمایند. برای اعمال یک جنایت، فرد باید مجهز به اندیشه یی باشد که ویژه گی اصلی آن عدم احترام به حیات انسانها وبه طور خاص به حق حیات مخالف خود است٠ این عدم احترام ازشرایط تربیتی و فرهنگی فرد برمی آید که احترام به حق حیات و رعایت حق بقای فزیکی دیگران را نیاموخته است و به خود حق می دهد که مخالف سیاسی، مذهبی و تباری خود را ( دشمن) بنامد وبه هر طریق از صحنه حذفش نماید٠

اگر دستگاه‌ پیچیده‌ یى‌ مغز نیاموزد،اگر یاد نگیرد و تمرین‌ نکند دگم می ماند٠ اگر آدمیزاد در سیستم قبیله که عقب مانده ترین واحد اجتماعی است بزرگ‌ شود، نه‌ مغزش‌ به‌ دادش‌ خواهد رسید، و نه فرهنگ واپسگرایش . مردم  ما در تمام‌ طول‌ تاریخ امکان‌ تعقل‌، امکان‌ تفکر، امکان‌ به‌ کارگرفتن‌ این‌ چیزى‌ را که‌ مغز مى‌گویند نداشته‌ است، ولى‌ تاریخ‌ ما نشان‌ مى‌دهد که‌ این‌ مردم حافظه‌ء‌ تاریخى‌ ندارند٠هیچگاه‌ از تجربیات‌ عینى‌ اجتماعیش‌ چیزى‌ نیاموخته‌ و هیچ‌ گاه‌ از آن‌ بهره‌ یى‌ نگرفته‌ اند از ابتذالى‌ به‌ ابتذال‌ دیگر می لغزند. کودتای کمونیست ها شد مردم رقص و پاکوبی کردند تا زمانیکه زیرتانکهای روس، پولیگونهای پلچرخی و دستگاه ترور و شکنجه خاد خرد وخمیر شدند٠ با آمدن مجاهدین از زیر آوارها فریاد کشیدند.

طالبان آمد و تن نحیف زنان را شلاق شریعت اسلامی سیاه وکبود کرد، وآنگاه گفتند همان نجیب و ربانی خوب بود، باز برای رفتن طالبها وآمدن کرزی جشن گرفتند، اما باز اشرف غنی کوچی با اندیشه ء طالبانی و نژاد پرستانه اش در تبانی با طالبان، خادیست ها، استخبارات پاکستان وافغان ملتی ها، حکومت فاشیستی طالبان را دوبار احیا خواهد نمود. کشف‌ حقیقتى‌ این‌ چنین‌ ننگین که در اعماق‌ فریب‌ و خدعه‌ مدفون‌ شده‌ باشد تلاش خستگی ناپذیر‌ مى‌ خواهد. ما در عصرى‌ زندگى‌ مى‌کنیم‌ که تضادهای گوناگون عمق پذیرفته و‌ نباید از تعهد و مسوولیت گریز نموده و تماشاگر زبونی و تیره روزی خود باشیم، تا مرد هزار چهرهء کوچی آنسوی مرز  ما را در حصار فرودستی  زندانى‌ کند.

انسان‌ آگاه  فقط‌ به‌ چیزى‌ اعتقاد نشان‌ مى‌دهد که‌ خودش‌ با تجربه‌ى‌ منطقى‌ خودش‌ به‌ آن‌ دست‌ یافته‌ باشد. با تجربه‌ء‌ عینى‌، علمى‌، عملى‌، فلسفى‌، و با دخالت‌ دادن‌ همه‌ى‌ شرایط‌ زمانى‌ و مکانى‌ اش٠
انسان‌ یک‌ موجود متفکر منطقى‌ است‌ و لاجرم‌ باید مغرورتر از آن‌ باشد که‌ احکام‌ بسته‌ بندى‌ شده و دگم عصر حجر  دومین مغز متفکر پسا هیتلر را بپذیرد،  زیرا شخصیت‌ پرستى ‌ تعصب‌ خشک‌ و قضاوت‌ دگماتیک‌ را به‌ دنبال‌ مى‌کشد، و این‌ متأسفانه‌، بیمارى‌ خوف‌ انگیزى‌ است‌ که‌ فرد مبتلاى‌ به‌ آن‌ با دست‌ خود تیشه‌ به‌ ریشه‌ء‌ خود و نسل های آینده مى‌زند