به طور معمول در افغانستان برای گذار از یک وضعیت سیاسی به وضعیت سیاسی جدید‌‌‌، کودتا‌ها حرف اول و آخر را می‌زنند‌. در هفتم ثور سال ۱۳۵۷ کودتایی علیه جمهوری داوود خانی به وسیله‌ی متحدان‌ قبلی‌اش صورت گرفت‌، که گرداننده‌ی محوری این کودتا، نور محمد تره‌کی می‌خواست، با الهام از گرایش‌های سوسیالیستی شوروی سابق، افغانستان را تبدیل به بهشت سوسیالیستی بر‌اساس آن‌چه که خورشچف در کتاب «اجاق سرد همسایه» ادعا داشت، بسازد.



    مطلب مرتبط

   
۱   شعر: هـای مرد م

۲   چشم انداز تاریخ مختصرافغانستان قسمت چهارم

۳   چشم انداز تاریخ مختصرافغانستان قسمت سوم

موضوعات مرتبط

تاريخ و جامعه
تجربه نشان داد که نه تنها بهشت ایده‌آل وی تحقق پیدا نکرد‌، بل‌که عملا افغانستان را تبدیل به جهنم آرزو‌ها ساخت. این روند زمینه‌ساز گرایش اسلام‌گرایان به مدینه‌ی فاضله‌ی ‌محمد ‌یا بهشت موعود را فراهم ساخت که در هشتم ثور سال ۱۳۷۱ ثمره‌ی ۱۴ سال جنگ با قشون سرخ‌، میلیون‌ها نفر کشته، زخمی و آواره بود و حکومت به دست جریان‌های جهادی افتاد و خانه‌جنگی‌های کابل و ولایت‌ها زمینه‌ی ظهور افراط‌گرایانی را که با شعار «حکومت الله برای الله»، برای تحقق رویای بهشت روی زمین در سایه‌ی خلافت اسلامی می‌جنگیدند، فراهم ساخت.

بنیاد‌گرایی افراطی اسلامی در یک خلای قدرت و ایدیولوژی چنان روی گذشته‌ی بهشت‌سازی کشور تأثیر کرد که اساس و بنیان هر‌آن‌چه که از پیش برای تحقق بهشت مهندسی شده بود را از بن ویران ساخت و سیمایی از بهشتی که «ملا عمر» در ذهن داشت، روی نقشه‌ی کشور پیاده کرد که دیدیم اندیشه‌ی نیو‌لیبرالیسم غربی را فربه ساخت و در سیزده سال اخیر تلاش‌هایی صورت گرفتند که تنازع و در‌گیری روی بهشت دنیایی که غرب در سایه‌ی دموکراسی‌، مبارزه با تروریزم‌‌ و تحقق صلح که همانا بهشت مطلوب است، گیر داده است و هنوز هم مردم افغانستان در حواشی بهشت خروشچف و مدینه‌ی فاضله محمد و بهشت موعود و بهشت روی زمین متواری اند و این سناریو ادامه خواهد داشت.

بحران سی و پنج سال‌ جنگ در کشور، ریشه در باور‌های کذایی و توهم پندار از بهشت فرزندان انقلاب هفت ثور و هشت ثور دارد که هنوز هم در کشور مخالفان و موافقان خود‌شان را حفظ کرده‌اند و این دو کودتا، دهلیزی برای تداوم بقای فرزندان این دو انقلاب دانسته می‌شود و هیچ‌کدام از طرف‌ها به شکست طرح‌های‌شان ایمان پیدا نکرده‌اند و مذبوحانه برای برگشت به عصر نوستالژیک طلایی‌شان تلاش دارند.
من فکر می‌کنم انقلاب که آگهی نیاورد‌‌ و سازمان یافته نباشد، یک عصیان بی‌هوده است که عواقب وخیم و زیان‌باری را متوجه مردم می‌سازد؛ مثلا انقلابی که در فرانسه اتفاق افتاد، سازمان یافته در راستای تحقق آروزهای انسانی و و ریشه در حکومت خلق بر خلق یونانی‌ها داشت که هنوز هم مردم از آن به نیکی یاد می‌کنند و ‌این انقلاب را به عنوان مشعل بر‌افروخته شده‌ی دموکراسی پذیرفته‌اند.

ولی در این کشور انقلاب‌ها که پسان‌تر خیزش‌های مردمی لقب می‌گیرند، مرا به یاد گفته‌های «جورج اورول» می‌اندازد که در جایی گفته بود، «هیچ‌کس یک حکومت دیکتاتوری را برای محافظت از یک انقلاب به وجود نمی‌آور‌د، بل‌که همواره تلاش شده است که انقلاب را برای بقای یک حکومت دیکتاتوری درست کنند».

دقیقا وقتی به کمک حافظه‌ی تاریخی‌مان به آسیب‌شناسی انقلاب‌های هفت و هشت ثور می‌پردازیم‌، در‌می‌یابیم که این انقلاب‌ها تلاشی برای تسلط هژمونی قوم‌، حزب ‌یا سمت بوده که دهه‌ها بحران را وارد دهلیز زندگی انسان افغانستانی ساخته است.

«لیون ترونسکی» تعبیر زیبایی دارد که انقلاب لیاقت اسمش را ندارد، اگر با تمام قوا، توانایی و منابعی که در اختیار دارد، به زنان کمک نکند، زنانی که در گذشته دچار بردگی دو برابر یا سه برابر بودند، ‌یا به آن‌ها در راه ترقی فردی و اجتماعی کمک نکند. یک انقلاب‌، لیاقت اسمش را ندارد اگر بیش‌ترین توجه ممکن را به کودکان نکند، نسل آینده‌ای که انقلاب برای آن‌ها صورت می‌گیرد».

دقیقا حالا انقلاب‌های هفتم و هشتم ثور در کشور در برابر پاسخ برای نسل جدیدی که میراث‌دار این دو انقلاب است، گیر داده است و چیزی برای گفتن ندارد. پرسش نسل جدید از طراحان انقلاب در کشور این است که ‌این انقلاب برای بهبود وضعیت علمی و معیشت زندگی‌مان چه دست‌آوردی دارد‌؟ پرسشی که سالانه در لایه‌هایی از ابهام عمدی در سایه‌ی تجلیل از این دو روز بین موافقان و مخالفان دست به دست می‌شود و یک نوع طفره‌ی سیاسی از پاسخ دادن به این پرسش می‌روند.

‌فکر کنم هفت و هشت ثور دو روی یک سکه اند‌؛ آن‌چه را تاریخ از این دو انقلاب حکایت می‌کند، این است که طراحان هر دو انقلاب در طرح‌های‌شان شکست خورده‌اند و این‌که طرفین ادعا می‌کنند که جنبش‌های ما صادقانه بوده‌اند و در راستای بیرون ساختن افغانستان از چنگال استعمار خارجی حرکت کرده بودیم و می‌خواستیم دیکتاتوری و فقر و بی‌عدالتی را در کشور پایان دهیم‌، فکر کنم ادعای مضحکی است که برای توجیه ندانم‌کاری‌های گذشته صورت می‌گیرد.

اگر نگاه موشکافانه به این دو رویداد تاریخی بیاندازیم، در‌می‌یابیم که تنها وجوه مشترکی که این دو دارند‌، همانا شکست فاحش طرح‌های رسیدن به بهشت نیست‌، بل‌که از وجوه مشترک این دو انقلاب، مواردی چون وابسته بودن به یک قدرت سوم است که فرزندان هردو انقلاب هنوز هم سیمای بیگانه‌ستیزی به این دو انقلاب می‌دهند.
دیگر این‌که، هردو جناح در تنور آتش جنگ سرد چون هیزم میان بلوک شرق و غرب، در میدان اصلی تقابل این دو‌، در جغرافیای افغانستان قرار گرفته بودند و چون ملعبه در قاعده بازی جا‌به‌جا می‌شدند. این مورد را می‌توان از امور همگون‌ساز این دو انقلاب دانست.

این دو جریان انقلابی با تیوری «یا با ما، یا بر ضد ما»، مردم افغانستان را وارد بازی‌های خطرناک استخباراتی منطقه و جهان ساختند که بیرون رفتن از باطلاق آن تقریبا به رویایی می‌ماند که تحققش خیلی زمان‌بر است. ‌عمده‌ترین دلیلی که می‌توان گفت، هردو انقلاب دو روی یک سکه اند، این است که طراحان و مجریان‌شان همواره در توهم برحق بودن زیسته‌اند و با توسل به «رویکرد شانه خالی کردن از زیر بار»، تمام کاستی‌‌ها و کژی‌ها را به دوش بیگانگان می‌اندازند تا وجدان‌شان را تبرئه کنند و می‌گویند که «اگر ما را می‌گذاشتند، بهشتی که وعده داده بودیم، برای مردم می‌ساختیم، ولی افسوس که نگذاشتند»، ولی فکر کنم هر‌دو طیف در یک نوع توهم پندار از بهشت زندگی می‌کنند.

نسل نو افغانستانی با سبک و سنگین کردن تاریخ چهل سال پسین کشور، خودشان را زیر فشار روحی و روانی پرسش‌های احساس می‌کنند که در این چهار دهه اصلا به آن پرداخته نشده است ‌یا اگر هم پرداخته شده است، خیلی مغرضانه و جانب‌درانه بوده و در مواردی، چشم‌پوشی از حقایق تاریخی است.

مثلا در این چهل سال اخیر در کشور کدام عوامل وجود داشته‌اند که پتانسیل‌های دشمنی را میان مردم به ارمغان آورده‌اند، که شدیدا روحیه‌ی پلورالیستی مردم را تحت تأثیر خویش در‌آورد‌ه است و هنور هم در مسئله‌ی ملت‌سازی از هردو پا می‌لنگیم‌؟ و این‌که کدام عوامل در پشت پرده قرار دارند که همواره تلاش در راستای تحقق منافع شخصی صورت می‌گیرد و منافع همگانی به حاشیه‌ها رانده می‌شوند‌؟ چرا روی‌کرد مردم و حتا روشنکفران جامعه در پیوند با این دو رویداد، همواره محافظه‌کارانه و تابو‌محور است که کسی جرأت سخن گفتن در پیرامون هفت و هشت ثور را ندارد‌؟

فکر کنم چشم‌پوشی از حقایق تاریخی، روحیه‌ی آموزیدن از اشتباهات گذشته را در وجود آدمی می‌کشد و یک نوع مسئولیت‌گریزی را در میان شهروندان ترویج می‌کند که خود ‌به نوبتش بحران‌زا است. از این‌رو، باید به طور جدی و صادقانه با گذشته بر‌خورد صورت گیرد و عوامل و پی‌آمد‌های این دو رخداد آسیب‌شناسی شوند و درسی برای آینده‌سازان کشور باشد که ‌بار دیگر در دام چنین مقوله‌های‌ فریب‌انگیزی نیافتیم.


رضا مِهسا