درباره شخصیت، افکار سیاسى و جایگاه شهید مزارى در تاریخ هزاره و افغانستان زیاد سخن گفته شده است؛ اما درباره یک ویژگى او شاید تا حالا بحث جدى صورت نگرفته باشد: مزارى آخرین رهبر هزاره‌ها بود که زندگى شخصى نداشت، یک مبارز سیاسى و نظامى تمام عیار و تمام وقت بود. بعد از مزارى، رهبران هزاره عموما جداى از سیاست، زندگى شخصى داشته‌اند و براى تأمین زندگى شخصى شان فعالیت سیاسى و نظامى کرده‌اند.

از اواخر دوران ظاهر شاه، در درون جامعه هزاره، شخصیت‌هایى رشد کردند که براى اهداف و آرمان‌هاى مشخص سیاسى، اجتماعى و فرهنگى از تمام زندگى شخصى شان گذشتند و تمام وقت، خود را و زندگى شان را وقف انقلاب و بالفعل کردن آرمان‌هاى شان کردند. اگر سفر و مهاجرت لازم بود، تن به آن دادند؛ اگر تفنگ و سنگر ضرورت بود، تفنگ گرفته به کوه‌ها رفته سنگر ساختند؛ اگر فرجام کارشان اسارت و زندان و اعدام بود، با روى خوش به استقبال آن رفتند؛ خلاصه زندگى شان غیر از مبارزه و تلاش براى به ثمر آوردن مبارزه چیز دیگرى نبود. از خود زندگى شخصى ساده، بى آلایش و مستضعفانه داشتند. از این نسل از مبارزان هزاره کسانى چون اسماعیل مبلغ، اکرم و صادق یارى به دست دولت امین ناپدید شدند، کسانى چون واحدى در اسارت محاکمه و اعدام گشتند، چهره‌هایى چون عیسى غرجستانى اختطاف و به قتل رسیدند و عده کثیرى در جنگ‌ها و جبهات کشته شدند. از جمله آنها، شهید مزارى به رهبرى حزب وحدت و هزاره‌ها رسید.

او تا زنده بود، شبانه روز غرق آرمان‌هاى سیاسى‌اش بود. نه از خود خانه‌اى مشخص داشت و نه زندگى شخصى‌اى. تا روزى که جبهه‌اش شکست نظامى خورد و اسیر شد و به قتل رسید.

پایان زندگى مزارى، دقیقا پایان حیات یک نسل از سیاست پیشه‌گان هزاره نیز است. بعد از مزارى، حزب، تشکیلات، مبارزه، آرمان و جبهه معنى‌اش را از دست داد. رهبران نه در قالب حزب که در چوکات خانواده شان فعالیت سیاسى داشته‌اند، خانه‌ى رهبران جاى مقر حزب و نزدیکان آنها جاى اعضاى شوراى مرکزى را کم کم گرفته‌اند.

امروز استاد خلیلى به عنوان جانشین شهید مزارى از آدرس حزب وحدت استفاده و سیاست مى‌کند. چهره‌هاىِ بعدىِ واقعا مهم، حاجى نبى خلیلى برادراش و عالم و تقى خلیلى فرزندان‌اش و دیگر اعضاى خانواده خلیلى هستند. حتى بچه‌هاى کاکا و دامادهاى استاد خلیلى اتوریته و وزن بیشتر از خیلى مهره‌هاى سیاسى جامعه هزاره دارند. کسانى بیرون از خانواده خلیلى هم که با او فعالیت سیاسى دارند، مثل خدمه این خانواده، رفتار و گفتار دارند و نه مثل اعضاى یک حزب سیاسى که استاد خلیلى رهبر آن است.

مزارى آخرین سیاستمدار هزاره بود که براى مصالح و منافع جمعى هزاره و آرمان‌هاى سیاسى‌اش سیاست مى‌کرد. بعد از شهادت مزارى، مصالح و منافع جمعى هزاره، فعال و سیاستمدار نداشته است. این آدرس پوششى بوده است براى کسانى که در نهایت فقط به منافع خود و خانواده خویش اهمیت مى‌دهند.

جامعه هزاره اگر باز صاحب سیاستمداران فداکار، آرمانى، ازخودگذشته، دلسوز به مردم و در عین حال هوشیار، آشنا با دنیاى امروز و صاحب حساب و کتاب نشوند، فرداى بعد از استاد محقق و استاد خلیلى از این کرده هم تاریک است.

سیاست در افغانستان مخصوصا براى هزاره‌ها بدون از خودگذشتگىِ یک عده، ثمربخش و مؤثر نیست. یک عده باید غیرت، همت و جرات کنند، از زندگى شخصى شان، از خانواده شان، از اولاد و آینده شان بگذرند و خود را وقف مردم شان کنند. اگر در افغانستان دموکراسى شد، مبارزه دموکراتیک کنند، اگر ضرورت به جنگ شد، تفنگ گرفته در کوه جنگ کنند، اگر کشور بسوى تجزیه رفت، براى تجزیه کشور آمادگى بگیرند. خلاصه با مردم باشند، هرچه که پیش آمد، خوش آمد. تا این تیپ سیاستمداران دوباره ظهور نکنند، رکود سیاسى هزاره ها از این بدتر مى شود که بهتر نمى‌شود.

مزارى شدن دشوار است، اما ناممکن نیست. نسخه و نقشه راه مزارى شدن شناخته شده و در دسترس است: وقف کردن خود براى مردم و آرمان‌هاى مردمى.

جعفر عطایی