یک سال قبل هنگامی که عبدالکریم خرم، وزیر اطلاعات و فرهنگ افغانستان با اتخاذ یک شیوه مجاهدگونه و با نیروی مسلح به ساختمان تلویزن ملی افغانستان هجوم آورد و به تصفیه کارمندان عمدتا جوان آن اقدام کرد، اندک امیدواری هایی که با ریاست «نجیب روشن» برای اصلاحات در این تلویزیون به وجود آمده بود نیز برباد رفت.

گویا قرار نیست شبکه تلویزیون ملی افغانستان درست شود و ابتدایی ترین معیارهای کار رسانه ای را رعایت کند. این روزها تعداد بسیار کمی از مردم کابل هر وقت تلویزیون های شان را بر روی شبکه تلویزیون ملی افغانستان عیار می کنند، معمولا در مقام گردانندگی این تلویزیون آدم هایی را مشاهده می کنند که قبل از همه چیز فسیل شدگی و فرسودگی شان برجسته و نمایان است. تقریبا تمام کارمندان روی صحنه تلویزیون ملی دارای سن زیاد و مربوط به یک یا دو نسل پیش هستند که حتی آرایش بسیار غلیظ چهره و حقه های تلویزیونی هم نمی تواند تکیدگی چهره شان را بپوشاند. در حال حاضر بی نظمی و فقدان کار تخصصی و حرفه ای جایگاه تلویزیون دولتی افغانستان را در میان ده شبکه دیگر تلویزیونی دیگر در قعر جدول محبوبیت قرار داده است و با ورود شبکه های تازه نفس خصوصی، نفس های تلویزیون دولتی بیشتر به شماره می افتد.
به نظر می رسد کارمندان فعلی تلویزیون ملی هرکدام دوران طلایی کارهای تلویزنی شان را در زمان حکومت داکتر نجیب الله تجربه کرده اند و اینک بدون توجه به گسترش و توسعه بی سابقه کار رسانه ای در جهان، این کارمندان هنوز در همان نوستالژی دوره نجیب به سر می برند و بدتر از آن، می پندارند که در کار تلویزیون، بسیار با تجربه تر و حرفه ای تر از- به گفته خودشان- جوانک های امروزی هستند. این پندار نادرست همان مصداق کامل «جهل مرکب» است که گریبانگیر تمام رسانه های دولتی افغانستان شامل رادیو و روزنامه ها نیز می شود که نه تنها بر جهل شان واقف نیستند، بلکه می پندارند شیوه کاری خودشان صحیح است و بدون هیچ تردیدی بر آن اصرار می ورزند.
به عنوان یک نمونه، در سراسر دنیا برای کسانی که به عنوان مجری و نطاق روی صفحه تلویزیون ظاهر می شوند، دو معیار اصل است: «توان بالای گفتاری یا زیبا سخن گفتن» و «برخورداری از ظاهر و چهره نیکو و مردم پسند». اما در تلویزیون ملی افغانستان کسانی که مثلا مجری اخبار هستند، در هنگام خواندن خبر آنقدر دچار لکنت زبان می شوند که آدم آروز می کند کاش این شبکه عنوان «ملی» را بر روی خود نمی داشت. از سوی دیگر، چهره و ظاهر بعضی از مجریان اخبار تلویزیون ملی آنقدر خشن و نارسا هست که بعضی اوقات به راحتی می شود آنان را با بازیگران مسابقه «کشتی کج» اشتباه گرفت!
اما هدف از طرح این مقدمه نسبتا بلند این نیست که نارسایی ها و کاستی های تلویزیون ملی برشمرده شود. در حقیقت «از کوزه همان تراود که در اوست». از کوزه وزارت اطلاعات و فرهنگ افغانستان که عبدالکریم خرم بر کرسی آن تکیه زده است، در حقیقت چیزی غیر از این نمی تواند تراوش کند. آنچه که نگارنده این یادداشت را به حیرت انداخته، اظهارات بسیار عجیب وزیر اطلاعات و فرهنگ، عبدالکریم خرم است که رابطه بین پخش فیلم های هندی و بت پرست شدن شهروندان افغان را کشف کرده است! آقای خرم گفته است «پخش سریال های هندی از شبکه های تلویزیونی افغانستان، علاوه بر اینکه جوانان را به گمراهی سوق می دهد، باعث تبلیغ بت پرستی در کشور می شود».
تحلیل زیرساخت های فکری آقای خرم و پیامدهایی که اظهارات وی برای آینده افغانستان در پی خواهد داشت، نیازمند یک مجال دیگر است. اما نکته زیر در اظهارات وزیر اطلاعات و فرهنگ قابل تامل است:
سوگمندانه باید به حال «وزارت فرهنگ» یک مملکت تاسف خورد که وزیرش بر مسندی چنین مهم و بزرگ تکیه زده است اما راجع به مسایل فرهنگی، چنین سطحی و عوامانه به قضاوت می نشیند. در یک مقیاس کوچکتر، اظهارات آقای خرم را می توان تنها با دیدگاه رهبر طالبان، ملامحمد عمر مقایسه کرد که دستور منفجر کردن برجسته ترین نماد مدنیت گذشته این سرزمین، یعنی مجسمه های بودا را در بامیان صادر کرد. آقای خرم بر بلندترین مسند فرهنگی این مملکت تکیه زده است، اما قضاوتش مانند جماعت عوام و ساده ای است که سر چوک نشسته باشند.
تمام سریال های هندی که این روزهای از شبکه های تلویزیونی افغانستان پخش می شوند، درام های خانوادگی هستند که ممکن است پیام های دیگری داشته باشند، اما در هیچکدام از آنان بت پرستی تبلیغ نمی شود. از دوره های گذشته در افغانستان دو موضوع کاملا متفاوت با هم خلط شده اند که بر مبنای آن، مردم، آیین «بودایی» را مترادف با همان «بت پرستی» می دانند. نزدیکی آوایی این دو واژه و برخی مناسک دینی خاص پیروان این آیین در برابر مجسمه «بودا» بر تعمیق این تصور غلط بسیار تاثیرگذار بوده است. برجسته ترین نمونه این دیدگاه غلط را می توان در قضاوت مردم افغانستان راجع به مجسمه های بودا در بامیان دانست که سرانجام همین برداشت غلط منجر به تخریب آنان گردید. به استثنای تعداد کمی از تحصیل کردگان، تقریبا تمام مردم افغانستان نمی دانند که مجسمه های بودا در بامیان، خدای سنگی بت پرستان نبوده، بلکه مجسمه های پیامبر آیین بودایی است که نام این پیامبر «بودا» بوده است. پیروان آیین بودایی هرگز این مجسمه ها را به عنوان «خدا» پرستش نمی کنند. آنان در حقیقت مجسمه پیامبر شان را به این خاطر می سازند و در برابر آن به عبادت می پردازند که خداوند به احترام پیامبرشان، حاجات آنان را برآورده کند. اما نکته عجیب تر این است که «وزیر اطلاعات و فرهنگ» افغانستان مانند مردم عوام هنوز نتوانسته فرق بین کلمه «بت» و «بودا» را تشخیص دهد و چنین می شود که او در ابتدا هرچیزی را که مربوط به هندوستان باشد، به «بودا» ارتباط می دهد و سپس بودا را به «بت پرستی». پس لاجرم در دایره تفکر آقای خرم، برایند نهایی همه اینها چیزی نیست جز ترویج بت پرستی. حتی اگر این فرض آقای خرم را درست هم بدانیم، یکی نیست از آقای خرم بپرسد که وزارت تحت فرمان شما به عنوان مهمترین متولی امور فرهنگی افغانستان و تلویزیون ملی که تحت اداره مستقیم شماست، چقدر توانسته برنامه های اسلامی و جذاب تولید کند که بتواند با تولیدات صنعت سینمای هند و کشورهای غربی رقابت کند؟
اما در ورای همه این اما و اگر ها، جای یک پرسش بنیادین هنوز باقی است: آیا بالاترین مقام فرهنگی افغانستان، آقای خرم، به راستی تا این اندازه سطحی می اندیشد یا زیرساخت های فکری اش او را وادار به چنین موضعگیری های حیرت آور می کند؟
جواب این پرسش را به خوانندگان این یادداشت وا می گذارم. اما مردم افغانستان هنوز از یاد نبرده اند که آقای خرم زیرساخت های اندیشه ای و فکری اش را از «حزب اسلامی» گلبدین حکمتیار به ارث برده است.
فرید معاصر
نما
اينكه جناب آقاي خرم وزير فرهنگ جمهوري اسلامي افغانستان(البته من كنار هم قرار گرفتن اين كلمات را صرفاً يك نوع زيبايي نوشتاري مي دانم و گرنه هيچ اعتقادي به آن ندارم چون بين آنچه در واقعيت مي گذرد و اين جمله سنخيتي وجود ندارد) از گفته هاي خويش چه منظور و مقصدي داشته اند نمي دانم؛ بگذريم كه اكثراً معتقدند نگاه سياسي، قومي و زباني در پشت اين قضيه نهفته است. اما من به اين جنبه آن كاري ندارم، ضمناً به اين امر هم معتقد نيستم كه فيلم ها و سريال هاي هندي ترويج بت پرستي مي كنند و براي جامعه آن هم يك جامعه ي به شدت سنتي و بسته مانند افغانستان كه اسلام را نه با شناخت كامل آن بلكه تقليدي و كوركورانه و آميخته با خرافات و رسم و رسومات عرفي كهنه و مندرس پذيرفته اند، خطرناك باشد. اما نكته جالب اينجاست كه آيا در دنيا فقط يك كشور وجود دارد كه فيلم و سريال بسازد و آن هم هند و لا غير و فقط هم مخصوص شبكه هاي خصوصي قدرتمند جمهوري اسلامي افغانستان!!!؟ آيا اين جواب قانع كننده اي است كه چون مردم افغانستان فيلم ها و سريال هاي هندي را مي پسندند پس ما هم در شبكه هاي خودمان هفت روز هفته و درهر روز چندين سريال و يا فيلم هندي پخش مي كنيم تا باشد كه مردم عزيز و رنجديده جمهوري اسلامي افغانستان از اقيانوس پر خروش فيلم و سريال هندي سيراب گشته و غم گذشته از دل بزدايند!!!؟ اگر اين عين واقعيت باشد من با كمال تاٌسف مي گويم كه پس مردم ما بايد بسيار بد سليقه و بد ذوق باشند كه فقط هند را مي بينند و بس!!! در اين بين دوبله آنها و اينكه بسياري از صحنه ها كه با همان فرهنگ بسته افغاني همخواني ندارد، سانسور نشود كه مبادا به ريش و قباي آزادي و دموكراسي بر بخورد بماند!!! لذا متوليان امر فرهنگ كه فرياد وا اسفا مي زنند اول به خود رجوع كنند كه چقدر جامعه افغانستان را شناخته و برنامه هاي هماهنگ با اين جامعه ساخته اند؟ اساساً يكي از مشكلات ما اين است كه مسؤولان و متوليان امور ما با جامعه و مردم بيگانه اند( منظور من صاحبان شبكه هاي خصوصي نيز هستند) و فقط به فكر جيب و انباشت سرمايه براي خود هستند. در اين بين خداوند فقط بايد به حال كودكان و جوانان افغاني كه ناخود آگاه اسير اين شرايط سخت شده اند و آلت و بازيچه دست سرمايه داران از خدا بي خبر قرار گرفته اند رحم كناد.