Peom
|

اشعار:

شاعر : مولانا
دسته : غزليات
عنوان شعر : رَستم ازين نفس و هوا، زنده بلا مُرده بلا

رَستم ازين نفس و هوا، زنده بلا مُرده بلا
زنده و مرده وطنم نيست بجز فضل خدا
رَستم ازين بيت و غزل، ای شه و سلطان ازل
مفتعلن مفتعلن مفتعلن کُشت مرا
قافيه و مغلطه را، گو همه سيلاب بُبر
پوست بود، پوست بود، در خور مغز شعرا
ای خمشی مغز متی، پردۀ آن نغز مني
کمتر فضل خمشی کش نبود خوف و رجا
برده ويران نبود عشر زمين، کوچ و قلان
مست و خرابم، مطلب در سخنم نقد و خطا
تا که خرابم نکند، کی دهد آن گنج بمن ؟!
تا کی بسيلم ندهد، کی کشدم بحر عطا؟!
مرد سخن را چه خبر از خمشی همچو شکر
خشک چه داند ، چه بود ترللا ترللا
آينه ام، آينه ام، مرد مقالات نه ام
ديده شود حال من ار چشم شود گوش شما
دست فشانم چو شجر، چرخ زنان همچو قمر
چرخ من از رنگ زمين پاکتر از چرخ سما
عارف گوينده ! بگو، تا که دعای تو کنم
چونکِ خوش و مست شوم هر سحری وقت دعا
دلق من و خرقه ی من از تو دريغی نبود
وانکِ ز سلطان رسدم نيم مرا نيم ترا
از کف سلطان رسدم ساغر و سغراق بمن
چشمه ی خورشيد بود جرعه ی او را چو گدا
من خمُشم خسته گلو، عارف گوينده بگو
زانکِ تو داود دمی، من چو کُهم رفته ز جا
 


قبلی | بعدی
ایمیل :
نسخه قابل چاپ
نمایش تمام اشعار